#پادشاه_من_پارت_601

چهل و پنج دقیقه گذشته بود و دیگر سرم درد گرفته بود.....
تمام تنم میلرزید و داغ کرده بود....اینقدر استرس واقعا بی معنا بود....فکرش را هم نمی کردم تا
این حد سخت باشد به زبان آوردن عشق....
نفسم را فوت مانند بیرون دادم و سمت داشبورد خم شدم....درش را باز کردم و جعبه ی کوچک
مشکی رنگ را که مخصوص انگشتر بود را بیرون آوردم....
مقابل چشم هایم گرفتم و بازش کردم....
برق نگینش و تصور اینکه این را در دست پاییز ببینم لبخند روی لبم نشاند.....
دستی روی انگشتر کشیدم و باز به حرف ها و سوال هایم فکر کردم....خدا کند بتوانم راحت و بی
استرس حرف بزنم و از او بخواهم درخواست ازدواجم را قبول کند....
هنوز مات انگشتر و فکر های عاشقانه ام بودم که از زیر چشم احساس کردم کسی سمت ماشین
می آید.....


سریع در جعبه را بستم و در جیب کتم انداختم و نفس عمیقی کشیدم و به پاییز که داشت سمت
ماشین می آمد نگاه میکردم.....
همین که سوار شد با شیطنت خاصی در لحنش و مشکوکی چشم هایش گفت:"چی بود
دست؟؟؟پویان چی بود؟؟؟پویان بگو دیگه...."
لبم را به دندان گرفتم و ریز خندیدم و آهسته گفتم:"شخصیه دختر خانوم...فضولی
نکن...بریم؟؟؟"
کمی که جلو رفتم و تقریبا مرکز شهر بودیم پاییز گفت:"رویا جون گفت که دیگه نمیخواد بیای
پیشم....گفت همین که داری خودتو قوی میکنی و سعی در فراموش کردن امیرحسین داری یعنی

romangram.com | @romangram_com