#پادشاه_من_پارت_600

دستش را روی کیفش گذاشت و با صدای پر انرژی و رسا گفت:"من عالی ام.....دارم سعی میکنم
از هر لحظه از عمرم بهترین استفاده رو بکنم و لذت ببرم....دیگه دارم توی زمان حال و با فکر به
آینده ای روشن زندگی میکنم نه تو خاطرات تلخ گذشته....میدونی پویان به این نتیجه رسیدم که
انسان باید از گذشته درس بگیره نه اینکه تو زمانی که گذشته و دیگه برنمیگرده زندگی کنه...."
لبخندم عمیق شد و قلبم به آرامش نشست....
این یعنی توانسته امیرحسین را فراموش کند و می تواند به مرد دیگری اعتنا کند و دل ببند....
شاید این هم امید واهی به دل بی تاب و عاشقم بود که حس میکردم با این طرز فکر راحت تر
حرفم را میزنم....
رو به روی مطب دکتر ایستادم و برگشتم سمت پاییز و خواستم باز معافم کند از رفتن و شنیدن
حرف هایش که با صدایش مانعم شد:"اگر دوست نداری بیای بالا بشین من میرم و میام...."
از خوشحالی چشم هایم برق زدند.....


خندیدم و گفتم:"باشه عزیزم...سعی کن زود بیای که کلی کار دارم باهات..."
ابرویی بالا انداخت و با تعجب گفت:"چه کارایی؟؟؟"
چشمکی حواله اش کردم و با خونسردی کامل گفتم:"کار های خوب خوب....زود باش
دیگه....برو...."
لبخندی زد و گفت:"باشه....فعلا...."
پیاده که شد دستی برایش تکان دادم و دیگر نگاهش نکردم.....
منتظر بودم و مدام به ساعت نگاه میکردم....عادت کرده بودم انگار که هر پنج دقیقه یک نگاه به
ساعت و یک نگاه به در ساختمان بیندازم....

romangram.com | @romangram_com