#پادشاه_من_پارت_599
فردا بهترین موقع برای ابراز احساسات و عشق یک ساله ام است....
باید کار را تمام میکردم و به نگرانی هایم اتمام میدادم...
***
از آیینه ی ماشین به خودم نگاهی انداختم و دستی به صورتم کشیدم و بعد از نفس عمیقی دستم
را روی بوق فشار دادم و منتظر به در خانه چشم دوختم....
چنان غوغایی در دلم به پا بود که هر لحظه احساس مرگ میکردم....نمیدانم از شوق و ذوق و
هیجان بود یا از ترس و نگرانی.....
مدام نگاه به ساعت می انداختم و پایم را کف ماشین میزدم تا اینکه بالاخره در باز شد و پاییزم
بیرون آمد....
با دیدنش قلبم از کار افتاد بس که زیبا شده بود....
انگار چشم هایم هنوز عادت نداشتند به دیدن پاییز با لباس های رنگ روشن....
چند بار محکم پلک زدم و سعی کردم به زور چیزی شبیه لبخند روی لبم بنشانم....در آن
موقعیت انگار کوچکترین حرکات را هم از یاد برده بودم....
سوار که شد سمتش برگشتم و با صدایی که سعی در مخفی کردن لرزشش داشتم گفتم:"سلام
پاییز خانوم...صبحتون بخیر...."
پاییز لبخند عمیقی و دندان نمای زیبایی زد و سر کج کرد:"سلام آقا پویان....صبح شما هم
بخیر....خوبی؟"
نگاهم را از نگاه کشنده اش گرفتم و حرکت کردم....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"هی...خداروشکر...نفسی میاد و میره...شما چطوری؟؟"
romangram.com | @romangram_com