#پادشاه_من_پارت_598
سری از روی تاسف تکان داد و جدی جلو آمد و گفت:"نه آقا پویان...نمیخوام بیام تو...اومدم
آدرس امیرحسین رو ازت بگیرم...."
خنده ای عصبی سر دادم و گفتم:"امیرحسین....بعد از چند سال یادی از یار دیرین کردی
هوم؟؟"
شانه ای بالا انداخت و هول گفت:"نه نه....فقط میخوام ببینمش....شنیدم عمل کرده...."
پوزخندی زدم و در را در دستم فشردم و کمی به خودم نزدیک کردم و گفتم:"چیه؟شنیدی عمل
کرده و خوب شده میخوای بری پیشش دوباره؟؟؟دختر خوب اون دیگه حتی تورو یادش
نمیاد....اون قدر اتفاق واسش افتاده که تو تو خاطراتش گم شدی....بهتر برگردی....دوسال بدون
خبر از امیرحسین زندگی کردی بقیه عمرت هم روش...برو بنفشه خانوم...."
چهره اش در هم شد و انگار تمام غم های دنیا بر دلش نشست و بی تابش کرد.....
در فاصله کوتاهی از من ایستاد و گفت:"فقط میخوام ببینمش....نیومدم بهش بگم که میخوام
برگردم نه....من لیاقت امیرحسین و عشقش رو نداشتم....فقط میخوام ببینمش...."
دستی به پیشانی ام کشیدم....
آنقدر صدایش التماس داشت و چشم هایش خواهش که نتوانستم نه بگویم و آدرس هتل را به او
دادم و خواستم که کسی از این ماجرا بویی نبرد و رفت.....
من هم باز با فکری آشفته و قلبی بیقرار وارد کلبه چوبی ام شدم به دور از سر و صداهاےداخل
خانه نشستم......
باید کارهایی را که میخواستم انجام دهم و حرف هایی که میخواستم به پاییز بگویم را در ذهنم
مرور میکردم....
romangram.com | @romangram_com