#پادشاه_من_پارت_597

مادرم روی دستش زد:"خاک تو سرم...یعنی تو بنفشه رو یادت نیست...."
شانه ای بالا انداختم:"نه از کجا یادم باشه...اصلا مگه من عمه دارم؟؟؟"
مادرم با چشم های گرد شده نگاهم کرد و لبش را گزید و گفت:"پویان یک ساله و نیمه خودتو
غرق عشق و خیال پاییز کردی همه چی روی از یاد بردی....عمه مهتابت...همون که آمریکا زندگی
میکرد....دخترش،بنفشه نامزد امیرحسین بود...."


هرچند هنوز عمه مهتاب نام را باز هم نشناختم اما دخترش را به خوبی به یاد آوردم....همان
دختری که در بهترین لحظات امیرحسین را بخاطر ناراحتی قلبی اش گذاشت و از ایران رفت....
سری تکان دادم و بی توجه به مادرم سمت در خانه رفتم....
عجیب بود که همه در یک هفته داشت پیدایشان میشد....آن از دوست پاییز و بعد امیرحسین و
این خروس بی محل....
در را که نیمه باز بود را کامل باز کردم و به دختری که پشتش به من بود نگاه کردم.....
نمیدانم چرا اما اخم غلیظی را مهمان پیشانی ام کردم و با صدای بم و گرفته ای گفتم:"بنفشه
خانوم؟؟؟"
انگار منتظر بود،سریع سمتم برگشت و با لبخند نگاهم کرد:"سلام پسردایی...خوبی؟"
اخم هایم که کنار رفت هیچ بیشتر هم شد...با صدای کلفتی گفتم:"علیک سلام...بفرمایید...."
خندید و کمی نزدیکم شد:"فکر نمی کردم آنقدر بد اخلاق باشی...خب من مهمونم یکم با
مهربونی و روی خوش ازم استقبال کن...."
پوزخندی زدم و گفتم:"مهمون ناخوانده نیاز به استقبال گرم نداره...بعدشم مگه شما میخوای
بیای داخل؟؟"

romangram.com | @romangram_com