#پادشاه_من_پارت_596
دل بستن من نباید مثل یک قصه باشد....
نباید با یکی بود شروع و با یکی نبود تمام.....
دل بستن من باید به سرانجام برسد....
هردو دستم را روی سرم گذاشتم و و چشم هایم را بستم....
از وقتی امیرحسین گفت برو انگار تمام وجودم ذره ذره داشت دربرابر این مشکل از بین میرفت....
مشکل بزرگتر از این هم مگر هست که عاشق باشی و همیشه کنارش باشی اما حتی ندانی که او
تو را به چه چشمی میبیند.....
مشکل از من بود...منی که جرات بیان عشقم را ندارم....
تند تند نفس میکشیدم و دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم و فریاد بکشم.....
چنگی به موهایم زد و چشم هایم را که باز از اشک خیس شده بود را باز کردم....
پاهایم را در آغوش گرفتم و زل زدم به دیوار رو به رویم که از عکس های طبیعت پر شده بود....
صدای مادرم باز مرا از عالم خیال بیرون آورد:"پویان جان مادر؟؟؟"
سریعی دستی به صورت و چشم هایم کشیدم و بلند گفتم:"بله؟؟"
انگار منتظر صدایم بود....سریع با مشت روی در کلبه کوبید و گفت:"باز کن این درو....پاشو برو
دم در....این دختر عمه ات بنفشه اومده .....پاشو دیگه....پویان...."
یک تای ابرویم بالا پرید....
مگر من عمه داشتم که بنفشه دخترش باشد....اصلا بنفشه را مگر من می شناسم....
موهای پریشان را از روی پیشانی ام کنار زدم و در را باز کردم و بیرون رفتم....
متعجب نگاهش کردم و گفتم:"بنفشه کیه دیگه؟؟"
romangram.com | @romangram_com