#پادشاه_من_پارت_595

کاش امیرحسین نیامده بود....
حیف....حیف که آمده و قصد دارد برای همیشه بماند.....
سری تکان دادم و گفتم:"اون با خیال امیرحسین زندگی میکنه...."
منتظر حرفی دیگر نشدم و از خانه بیرون رفتم.....
حیاط را کامل دور زدم و به پشت ساختمان خانه رفتم.....
نگاهی به کلبه کوچکم،کلبه تنهایی هایم انداختم و با لبخند سمتش رفتم.....
طبق عادتم بعد از ورودم به کلبه در را قفل کردم و نشستم.....


تکیه ام را به بالش های کوچک قدیمی دادم و یکی از پاهایم را دراز و دیگری را هم کردم....
دفتر کوچکم را روی پایم گذاشتم و مداد را به دست گرفتم.....
دلم عجیب هوس چشم هایش را کرده بود....
همان چشم هایی که عاشقم کرد....
همان چشم هایی که زندگی زندانی ام کرد...یک زندانی عاشق....
شروع کردم به طرح زدن چشم های دختر چشم عسلی ام...
هر لحظه که خطی یا منحنی ای میکشیدم دلم برایش ضعف میرفت و باز بر دلتنگی ام می
افزود.....
اشک به چشمانم هجوم آورد و دست هایم را از کار انداخت....
با وجود امیرحسین کار عاشقی من به هیچ جا نمی رسد....
امیرحسین مانعی است برایم.....کاش نیامده بود....
دفتر کناری پرت کردم و مداد را به دیوار رو به رو کوبیدم.....

romangram.com | @romangram_com