#پادشاه_من_پارت_594
کنید..."
پونه با خنده چشمکی حواله ام کرد و گفت:"آره داداشم برو بشین تو اتاقت انقدر به خانوم پاییز
فکر کن تا جونت درآد....دور هم بودم به توی عاشق روانی نیومده...."
امیرعلی که از عشق من نسبت به پاییز آگاه بود خندید و سرش را پایین انداخت.....
همین خنده هایش تنها دلیلی است که میخواهم او را اینجا ماندگار کنم....
باید دوران خوشی را آغاز کنیم....
دیگر زندگی باید از آن تاریکی و از قعر آن چاه بیرون بیاید....
زندگی باید رنگ خوشبختی را ببیند....
وارد اتاق شدم و سریع لباس هایم را عوض کردم و موبایلم را همراه دفتر کوچکم برداشتم و از
اتاق بیرون زدم....شدید به سکوت آن کلبه چوبی کوچک کنج حیاط نیاز داشتم.....
هنوز پایم را از خانه بیرون نگذاشته بودم که صدای مادرم مانع حرکت شد:"وایسا پسرم...."
لبخند زدم....از همان لبخند هایی که پشتش یک غم بزرگ مخفی است....
دستم را گرفت و گفت:"با پاییز حرف زدی؟؟هنوز وقتش نرسیده؟؟؟تا کی باید این بی حوصلگی
ها و تنهایی هات رو تحمل کنیم؟"
خنده ای کوتاه کردم و با ملاطفت گفتم:"نه مادر....اون هنوز امیرحسین رو عشق خودش
میدونه...با این وجود من هیچی نمیتونم بگم...."
مادرم اخمی بر پیشانی اش انداخت و با فشاری به دستم و بعد رها کردنش گفت:"اینجوری که
نمیشه....باید بفهمه که حسش نسبت به امیرحسین گناه ...بعدشم امیرحسین هم که نیست...."
ناخواسته آه از نهادم بلند شد....
romangram.com | @romangram_com