#پادشاه_من_پارت_593
انگار غم و غصه قصد کوچ کردن از این خانواده ندارد....
خندیدن به ما نمی آمد....
بیچاره امیرعلی.....تنهایی یعنی او و زندگی اش....
مگر تنها تر از او هم وجود دارد.....
خواستم چیزی بگویم که صدای پونه به گوش رسید:"شربت آوردم....میخورید؟؟؟"
امیرعلی لبخندی زد و آهسته گفت:"مگه میشه به شما گفت نه؟؟؟"
پونه خندید و گفت:"نوش جان پسر عمو...."
من هم لیوان شربت را برداشتم و تشکر کردم که پونه گفت:"اشکال نداره منم بشینم
کنارتون؟؟؟"
لب باز کردم تا بگویم نه که امیرعلی سریع گفت:"نه چه اشکالی؟؟من که میرم...شما خواهر
برادری بشینید کنار هم...."
انگار میدان باز شده بود برای آن دو نفر....
اجازه حرف زدن را هم به من نمی دانند....
پونه اخم کرد:"ای بابا پسر عمو نیومده میخوای بری؟؟؟اصلا کجا بری بهتر از اینجا؟؟؟میشه اینو
تو ذهنت فرو کنی که اینجا خونه ی خودت ؟؟من نقاشی های جدیدمو میخوام نشونت بدم و ازت
کمک بخوام...."
امیرعلی خندید و کنی از شربت را خورد و گفت:"مگر پونه خانوم منو آدم حساب کنه..."
سری از روی تاسف تکان دادم و لیوان را در دست پونه گذاشتم و بلند شدم:"منم با پونه
موافقم....حالا که اومدی بهتر بمونی....الانم بهتره برم که شما بحث های هنریتون رو شروع
romangram.com | @romangram_com