#پادشاه_من_پارت_592

چشم هایم گرد شد و سرعتم را بالا بردم....
بالای ایوان که رسیدم دستم را گرفت و با شوق گفت:"امیرعلی اینجاست..."
لبخندی روی لبم نقش بست و تمام تنم پر شد از شادی.....
ابرویی بالا انداختم و گفتم:"جدی؟؟؟"
خندید:"برو تو..."


دستم را از دستش کشیدم و با عجله وارد خانه شدم....
با دیدن امیرعلی روی ویلچر که زل زده بود به حیاط خنده بر لب هایم نشست و تمام غم هایم
یادم رفت....
بالای سرش ایستادم و دست هایم را روی شانه هایش گذاشتم و خم شدم و سرم را روی سرش
گذاشتم:"تو اینجا چیکار میکنی پسر؟؟خوبی؟؟"
خندید....آنقدر تلخ که خنده روی لبم خشک شد....
ویلچر را دور زدم و مقابلش روی زمین نشستم و دست هایش را گرفتم:"آخیش...دلم بهت تنگ
شده بودا...."
ابرویی بالا انداخت و گفت:"نه بابا؟؟مگه کسی هم یاد من هست؟؟"
ناخودآگاه اخم هایم درهم کشیده شد...فشار محکمی به دستش وارد کردم:"تو برادر منی
دیوونه...میفهمی؟؟؟مگه میتونم به یادت نباشم؟؟؟"
پوزخندی زد و رویش را برگرداند و خیره شد به شومینه ی خاموش و گفت:"من خیلی وقته شدم
مثل یه نقطه کوچیک توی ذهن بقیه....من از یاد رفته ام...."
باز تمام غصه های عالم بر دلم نشست....

romangram.com | @romangram_com