#پادشاه_من_پارت_591

من هم خنده ای کوتاه کردم و خداحافظی کردم و سمت امیرحسین برگشتم که دیدم دقیق پشت
سرم ایستاده....
پوزخندی زدم و گفتم:"فال گوش ایستادن کار خوبی نیستا...."
باز صدایش گرفته و پر از بغض شده بود:"پاییز بود؟؟"
تنها سر تکان دادم که گفت:"می فهمی دارم واسه دیدنش پر پر میزنم؟؟؟میفهمی دلم براش
تنگ شده؟؟؟می فهمی ؟؟"


دستی به شانه اش زدم و با تحکم گفتم:"آره میفهمم....اما امیرحسین یکم به فکر پاییز باش...بزار
بهتر که شد بیا و ببینش....اصلا من به جهنم...من میرم اما تو فکر کن و ببین واقعام انصافه که
حال خوب چند روزه اش رو خراب کنی یا نه....خداحافظ...."
منتظر جوابش نشدم و سریع از هتل بیرون زدم.....
بعد از یک سال آمده و ابراز دلتنگی میکند؟؟پس این یک سال چطور برایش گذشته؟؟؟
در تنهایی و غربت چگونه زندگی کرد....
چطور توانست با بی رحمی تمام به من بگوید برو....چطور توانست.....
آهی کشیدم و سری از تأسف تکان دادم و سوار ماشین شدم....بهترین جایی که شاید کمی آرامم
میکرد اتاقک کوچکم در حیاط خانه مان است.....
باید کمی آرام باشم و بتوانم درست فکر کنم....دیگر زمانش رسیده...دیگر پاییز باید بداند که
بیش از یک سال از دل در گرو عشق او داده ام....دیگر وقتش رسیده راز دلم را باز کنم....
] : ۶ در پی تاریکی, ] ,۶ , ۱
وارد خانه که شدم مادرم با عجله سمتم دوید و گفت:"پویان ....بدو مادر...."

romangram.com | @romangram_com