#پادشاه_من_پارت_590
یک سال پا به پای پاییز عذاب کشیدم تا به آرزویم برسم،حال بروم؟؟؟
چشم های خشمگینم را به او دوختم و سعی کردم ریتم نفس هایم را آرام کنم.....
خواستم چیزی بگویم که صدای موبایلم بلند شد...
عصبی موبایل را از جیبم بیرون آوردم...
نام عزیزتر از جانم مثل آب روی آتش بود....
ناخواسته لبخندی روی لب هایم جا خوش کرد و دیگر آن آدم عصبی چند دقیقه قبل نبودم....
آب دهانم را قورت دادم و با نگاهی به امیرحسین گفتم:"جانم؟؟"
صدای پر انرژی و شادش به گوشم خورد و روح خسته ام را نوازش داد:"سلام پویان...خوبی؟؟"
نفس عمیقی کشیدم و چشم از امیرحسین متعجب گرفتم و گفتم:"سلام عزیزم...ممنون تو
خوبی؟جانم؟کار داشتی؟؟"
سرفه ای کرد و بعد از مکثی گفت:"فردا میخوام برم پیش رویا خانم میای دنبالم؟؟؟"
از جایم بلند شدم و به بیرون از هتل خیره شدم و با تعجب گفتم:"چرا فردا؟؟مگه نگفتی هفته
آینده؟؟"
_"خب چرا....اما الان بهم زنگ زد و گفت به سفر کاری براش پیش اومده و هفته بعد
میره...مجبورم فردا برم....میای؟؟؟"
آهی کشیدم و گفتم:"چشم...هرچی شما بگید....مثل امروز بیام؟؟"
سریع گفت:"آره ممنونت میشم....کاری نداری؟؟"
لبخندی زدم:"نه...مراقب خودت باش....خوب باش خٌب؟؟؟"
خندید:"فقط به خاطر تو..."
romangram.com | @romangram_com