#پادشاه_من_پارت_589

آرامشش رو بهم نزن...."
سریع از من جدا شد و بازو هایم را محکم گرفت و گفت:"من اومدم که بمونم....بخاطر پاییز
میمونم...بخاطر خانوادم....بخاطر اینکه یه زندگی جدید رو کنار خانواده ی واقعی ام شروع
کنم....من دیگه اون امیرحسین عاشق قبلی نیستم..."


چشم هایم گرد شد....با چه رویی میخواست با این طرز فکر پاییز را ملاقات کند؟
پاییز باز میشود همان پاییز افسرده و گوشه گیر.....
من نمیخواستم پاییزم را دوباره اینگونه ببینم....
از زیر دست امیرحسین کنار رفتم و روی مبل نشستم و سرم را پایین انداختم و
گفتم:"امیرحسین بزار پاییز بشه همون پاییزی که روزی عاشقش بودی بعد بیا ....نزار دوباره با
توهم های تو زندگی من سیاه بشه...توروخدا ...."
امیرحسین کنارم نشست و دستم را گرفت:"یک سال کنارش بودی؟؟هواشو داشتی؟؟مراقبش
بودی؟؟آره؟؟؟دیگه کافیه....من برگشتم پویان...دیگه نیازی به بودن تو نیست...برو پی
زندگیت...برو داداش...."
قلبم مچاله شد و انگار یک سطل آب جوش روی تنم ریختند....عرق روی پیشانی ام نشست و
دستانم لرزیدند.....دهانم خشک شد....نیامده بودم که بروم....
من آمده بودم که زندگی ام را با پاییز تقسیم کنم....
من آمده بودم تا تمام عمرم را پا به پای پاییز بگذرانم...
من آمده بودم که عاشقی را دوباره به پاییز یادآوری کنم....نیامده بودم خودم را وابسته و عاشق
تر کنم و با یک حرف امیرحسین بروم....

romangram.com | @romangram_com