#پادشاه_من_پارت_588
او که انگار تعادل نداشت و سرش گیج میرفت دستش را روی سرش گذاشت....
سریع دستش را گرفتم و با هول و هراس گفتم:"چی شد داداش؟؟بخدا نمیخواستم ناراحتت
کنم....خوبی؟؟؟"
انگار حال باز کردن لب هایش را نداشت و فقط سرش را تکان داد....
دستم را بالا بردم و روی صورتش کشیدم:"گریه نکن امیرحسین...نمیگم مقصری چون واقعا درد
بزرگی رو دیده بودی اما راهش فرار نبود...."
چشم هایش را باز کرد و با چشم های خیس از اشکش نگاهم کرد و با صدایی که غم درونش موج
میزد گفت:"میخواستم کاری کنم که منو پاییز بتونیم بدون هم زندگی کنیم...."
شانه هایش را گرفتم و لبخند تلخ و کجی روی لب هایم نشاندم:"خب....تو این یک سال به نتیجه
ای هم رسیدی؟؟؟"
بغضش ترکید و پیراهنم را چنگ انداخت:"بدون پاییز نمیتونم زندگی کنم...."
اشک های بی وقفه اش را که دیدم دلم لرزید و چشم هایم پر از اشک شدند....او را محکم در
آغوش گرفتم و با صدایی که اینبار بغض داشت گفتم:"پاییز یک سال با توهم و خیال تو زندگی
کرد امیرحسین...."
با مشت روی کمرم کوبید و با صدای خفه و بم و گرفته و میان گریه گفت:"من نمیخواستم اینطور
بشه...."
دستم را روی سرش کشیدم و با طمأنینه گفتم:"نمی خواستی اما شد.....پاییز با خیال تو زنده
موند....با خاطراتت....با تنها عکسی که ازت داشت.....پاییز یک سال سخت رو پشت سر گذاشت و
الان داره به آرامش می رسه....اگه اومدی که دوباره بری....التماست میکنم که نیا ببینش و
romangram.com | @romangram_com