#پادشاه_من_پارت_587
ناخواسته عصبی شده بودم....
من ذره ذره آب شدن پاییز را دیده بودم....دیوانگی اش را دیده بودم....من اشک های شبانه و
قلب درد های او را دیده بودم....ترس از تنها شدنش را هم دیده بودم...این ها خیر و خوبی
نبودند....
امیرحسین با اجبار ذهنی اش زندگی جوانی یک ساله ی پاییز را داغون کرد.....
تُن صدایم بالا رفت:"با رفتنت دیوونه اش کردی امیرحسین....اون آمادگی این رو نداشت که
ترکش کنی....اون بیشتر از هرکسی به تو نیاز داشت اما تو اوج تنهایی و غمش رفتی....حتی
نگفتی کجا....."
چشم هایش را که بست دستش از روی شانه ام افتاد و دست دیگرش روی قلبش قرار گرفت.....
آه و ناله هایش فایده ای نداشت....
پاییز چشم عسلی من یک سال عذاب کشید به خاطر این اجبار لعنتی و کار احمقانه ی او....
سرش را به نشانه نه و ناباوری تکان داد که گفتم:"نه امیرحسین....تنها پاییز نبود که با رفتنت
شکست و خورد شد....تو و فرارت از حقیقت عمو رو هم تقدیم خاک های سرد بهشت زهرا
کرد...."
او حتی امیرعلی را هم در به در کرد....
او همه را به خاک سیاه نشاند و رفت....
چهره اش جمع شده بود و آرام آرام اشک می ریخت....
دلم راضی به دیدن اشک های پسر عمویم که مثل برادرم دوستش داشتم نبود....
لبم را به دندان گرفتم و نزدیکش رفتم....
romangram.com | @romangram_com