#پادشاه_من_پارت_586


جوابی به سوالی که با دیدنش از یادم رفت ندادم که کلافه دستی در موهای بلند و ژولیده اش
کشید و با صدایی گرفته و بم گفت:"از کجا فهمیدی اومدم؟؟"
سمت مبل رفتم و سریع نشستم...با این کار امیرحسین هم مجبور شد بیاید و بنشیند....
سرش را پایین انداخت و گفت:"نگفتی...."
پوزخندی زدم و کمی سمتش خم شدم:"بهتر نیست تو در مورد غیب شدن یک دفعه ایت
توضیح بدی؟؟"
سرش را بالا آورد و با چشم های بی فروغش نگاهم کرد:"به اون که باید توضیح بدم به موقعش
توضیح میدم...."
خنده ای کوتاه اما عصبی کردم:"منم نیازی نمی بینم راز های کارآگاهی مو لو بدم...هوم؟؟"
سری تکان داد و گفت:"قطعا بخاطر این چیز ها اینجا نیستی و نیومدی فقط منو ببینی...."
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم و بلند شدم و پشتم را به او کردم و گفتم:"سمت پاییز
نیا....فعلا نیا....لطفا..."
دستش روی شانه ام قرار گرفت...
لبخندم را جمع کردم و سمتش برگشتم....
نگاهش خیس خیس.....
بغض چانه اش را لرزاند:"دارم میمیرم از دلتنگی..."
ریشخندی زدم و دستم را روی دستش گذاشتم:"تو این یک سال کجا بودی؟؟؟"
قطره های اشکش یکی یکی از چشمش چکیدند و صورتش را خیس کردند....
لبش را به دندان گرفت و به سختی گفت:"مجبورم بودم پویان....بخاطر خودم و پاییز...بخاطر
اینکه بفهمیم راهمون جداس...."

romangram.com | @romangram_com