#پادشاه_من_پارت_585
مدام پایم را تکان میدان و به حرکتش نگاه میکردم...
زیر چشمی حواسم به آن مرد جوان بود یعنی در اصل منتظر امیرحسین بودم....
دستی به صورت و ته ریشم کشیدم که دست آن مرد سمت من دراز شد....
این یعنی پسر لاغر سیه پوش امیرحسین است....
نفس عمیقی کشیدم و سریع از جایم برخاستم و لبخندی دندان نما اما زیبایی را کنج لب هایم
نشاندم و منتظر شدم امیرحسین برگردد....
عجیب بود که قلبم تند تند میزد....حالا که اینجاست میفهمم که چقدر دلتنگش بودم....
بالاخره انتظارم پایان یافت و سمتم برگشت....
ابروهایش بالا پریدند و دهانش کمی باز شد و به معنای واقعی وا رفت....
کمی از حالت متعجب بودن در آمد و یک قدم سمتم برداشت....
خندیدم و سمتش دویدم و محکم در آغوشش گرفتم و او را به خودم فشردم:"آخ که حالا
میفهمم چقدر دل تنگت بودم...."
دستش را چند بار روی کمرم زد و سریع جدا شد و گفت:"چطوری پویان؟"
خدای من....صدایش چرا آنقدر گرفته و مسن بود....
صورتش پر بود از انبوه ریش های سیاه و چند تار سفید....
زیر چشم هایش سیاه و گود....
صورتش آنقدر لاغر بود که گونه اش یک حالت فرورفتگی داشت....
شکسته تر از آن چیزی شده بود که فکرش را میکردم....
romangram.com | @romangram_com