#پادشاه_من_پارت_584



خندیدم و سریع استارت زدم و گفتم:"تو نمیخواد به من درس اخلاق بدی آقا..."
منتظر جوابش نشدم و سریع قطع کردم و سمت هتل حرکت کردم....
از یک سو خوشحال بودم که بالاخره آمده و پاییز میتواند او را ببیند و از یک طرف ناراحت که با
آمدنش دیگر نمیتوانم پاییز را ببینم.....او که بیاید پاییز دیگر کاری به کار من ندارد.....
باز آه از نهادم بلند شد.....دلم میسوخت برای دل عاشق بیچاره ی خودم....
روبه روی هتل ایستادم و نگاهی به ساختمان بلند بالای کنارم انداختم....
لبخندی زدم و پیاده شدم....سویچ را دست نگهبان دادم تا پارک کند....
لباسم را صاف کردم و وارد هتل شدم....
آنقدر ساکت و زیبا بود که دلم نیامد با صدای پایم کسی را آزرده کنم.....
دستم را درون جیبم کردم و بعد از سرفه ای گفتم:"ببخشید آقا..."
مرد جوانی که مشغول نوشتن چیزی بود سرش را بالا آورد و با خوش رویی گفت:"بفرمایید..."
نفسم را فوت مانند بیرون دادم و گفتم:"ببخشید آقای امیرحسین کاشف اینجا اتاق گرفتن؟؟"
اخمی بر پیشانی اش انداخت:"نسبتی دارید باهاشون؟؟؟"
لبخند پهنی زدم و گفتم:"بله....اگه امکانش هست میخوام ببینمشون..."
از روی مانیتور چیزی را خواند و بعد تلفن را برداشت و شماره گرفت و گفت:"بگم کی باهاشون
کار داره؟؟؟"
خودم را عقب کشیدم و لبخند کجی زدم و گفتم:"چیزی نمیخواد بگید..."
ناچار و تسلیم سری تکان داد و منتظر شد تا امیرحسین جواب دهد....
من هم از فرصت استفاده کردم و روی یکی از مبل های خوش رنگ آنجا نشستم....

romangram.com | @romangram_com