#پادشاه_من_پارت_583
روبه روی خانه شان ایستادم و گفتم:"من فردا بیمارستانم....اگه کاری داشتی به خواهرم پونه
بگو...."
لبخندی زد و کمی نزدیکم شد:"ممنون....اما من جز تو با هیچکس راحت نیستم...."
لبخند عمیقی زدم و گفتم:"سلام به خانواده برسون..."
چشمکی حواله ام کرد و پیاده شد و قبل از این که در را ببندد نگاهم کرد تا خواستم بگویم
مراقب خودت باش گفت:"مراقب خودت باش...خداحافظ...."
و آنقدر با عجله رفت که حتی اجازه نداد من جوابش را بدهم....
خندیدم و سری تکان دادم و از کوچه بیرون آمدم....
باید امیرحسین را میدیدم....
در میان راه با یاشار تماس گرفتم و از او خواستم جای امیرحسین را برایم پیدا کند....
لحظه ی رو در رویی بود....
باید حرف هایم را به او می گفتم....
بخاطر پاییز...
بخاطر خوب شدن پاییز....
باید بگویم آرام و بی سر و صدا همان طور که آمدی برو....بگویم پاییز من تازه رو به بهبود است و
با آمدنت دوباره غم به زندگی اش نده....
با صدای موبایلم روی ترمز زدم و ایستادم....هول و با عجله گفتم:"چی شد؟؟کجاس؟؟"
صدای خنده ی یاشار در گوشم پیچید:"تو چقدر هولی پسر....برو هتل)...(....فقط کار بدی
نکن...."
romangram.com | @romangram_com