#پادشاه_من_پارت_582
چشم عسلی ام قصد جانم را کرده بود....
یعنی طاقت رو به رو شدن این دو نفر را دارم....
آه کشیدم به این زندگی ای که عشق خرابش کرده بود....
دستش دوباره دور دستم قرار گرفت و اینبار با لحنی مهربان و دلبرانه گفت:"چقدر آه میکشی
پویان؟چیزی شده؟"
انگشت شصتم را روی دستش گذاشتم و همراه با لبخندی ساختگی گفتم:"نه عزیزم چیزی
نیست...میخوای بری خونه؟؟؟"
_"ممنون میشم....فقط پویان...."
برگشتم و نگاهش کردم:"جانم؟؟"
لبخندی زد و باز با همان لحن گفت:"هیچی فقط خیلی مراقب خودت باش...."
خندیدم:"چشم خانومی...چی شد یه دفعه نگران من شدی تو؟؟؟"
رویش را برگرداند و بیرون را نگاه کرد...شاید خجالت کشید بخاطر حرفش:"وقتی کنارم نیستی
نگرانتم...."
دلیل این همه حرف چه بود....
اگر دوستم نداشت پس چه لزومی دارد که نگرانم شود....
پس چه لزومی دارد همیشه کنارش باشم....
چرا تا شب ها با او حرف نزنم خوابش نمیبرد....
معنی این ها یعنی چه؟
چیزی جز عشق و دوست داشتن معنا میدهد؟
romangram.com | @romangram_com