#پادشاه_من_پارت_581


من هم آخی کشیدم.....ای کاش زمان کاری میکرد که او هم دلداده ام میشد آنوقت دنیا را برایش
بهشت میکردم....
اما موضوع ما نبود امیرحسین بود که پاییز را بیچاره کرد....
همان امیرحسین باید او را مثل روز های اول کند....
صاف نشستم و به جاده زل زدم و گفتم:"اگه امیرحسین رو ببینی چیکار میکنی؟؟؟"
میان گریه اش خندید و باز دستم را فشرد و گفت:"محکم بغلش میکنم و با همه وجود داد میزنم
دوستت دارم...."
اینبار من هم خندیدم اما نه به خنده ی پاییز بلکه به دل بیچاره ی خودم که عاشق این دختر
بود....
خنده ای که کامم را تلخ کرد....
حرف از این بدتر هم مگر میشد....
خنده ام جمع شد و به جایش اخم بر پیشانی ام نشست...
دستم را آرام از دستش بیرون کشیدم و استارت زدم و حرکت کردم.... آهی کشیدم و گفتم:"اگه
بیاد بخاطر یک سال نبودش ازش گلایه نمیکنی؟؟؟"
سرش را تکان داد و گفت:"همیشه می گفتم اگه بیاد بهش میگم ازت متنفرم اما مطمئنم وقتی
دیدمش بهش میگم بدون تو میمیرم..."
صدای شکسته شدن قلبم را برای هزارمین بار شنیدم....
او داشت تمام احساساتم را زیر پایش له میکرد....
مهر سکوت بر لب هایم زد .....لال شدم.....هنوز عاشقانه و دیوانه وار دوستش داشت و این یعنی
مرگ احساس من....

romangram.com | @romangram_com