#پادشاه_من_پارت_580

و گفت:"فکر کنم دارم تجربه اش میکنم...."
قلبم لرزید و سرم سوت کشید....
منظور حرفش چه بود....
اصلا متوجه حرفش نشدم....
سرم درد گرفته بود و کنترل برای رانندگی نداشتم....سریع ماشین را گوشه ای نگه داشتم و
سمت پاییز برگشتم و با چشمانی متعجب که مطمئن بودم آرام و قرار ندارند نگاهش کردم و
گفتم:"یعنی چی؟؟"
لبخند غمگینی زد و روی برگرداند و گفت:"امیرحسین عاشق من نبود وگرنه نمی رفت...."
آخ امیرحسین خیر از این دنیا نبینی که با دختر چشم عسلی من این کار را کردی....
دخترکم دیگر مگر میتواند به مرد دیگری اعتماد کند وقتی تو تمام اعتماد و باور هایش را خراب
کردی.....
آخ امیرحسین که دلم میخواهد سر به تنت نباشد.....
شک نداشتم با این حرفش اشک در چشمانم جمع شده چون قلبم بی مهابا به سینه ام کوبیده
میشد و تنم می لرزید....من خوش خیال را بگو که فکر میکردم عاشق من است و فکر میکند
عشقش یک طرفه است....
دست دیگرم را که می لرزید را روی دستش گذاشتم و گفتم:"پاییز تو هنوز قبول نکردی که اون
برادرت ؟؟" آهی جگر سوز کشید و سرش را پایین انداخت و با صدایی گرفته و پر از بغض
گفت:"خیلی سعی کردم به خودم بقبولانم که برادرمه اما نمیشه پویان....قلب عاشقم
نمیفهمه....خیلی سخته که به خودم بفهمانم که اون برادرمه و واقعا به زمان نیاز دارم....زمان
خیلی چیز هارو عوض میکنه..."


romangram.com | @romangram_com