#پادشاه_من_پارت_579
خوب....
لبخندم پهن شد و دستانم لرزیدند.....
او مرا تکیه گاهش خواند و همیشه همراهش....کاش میشد و میتوانستم همه ی حرف هایش را به
پای دوست داشتنم بنویسم و اما صد افسوس که میدانم فقط از روی وابستگی و عادت میگوید.....
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"این تکیه گاه و همیشه همراه قول میده دیگه هیچوقت پاییز خانوم
رو تنها نداره.....حالا سوار میشی؟؟؟"
او هم لبخندی هرچند کج زد و بی حرف سوار شد....
حرکت که کردم گفتم:"پویان یه سوال بپرسم؟؟؟"
نگاهش نکردم اما با همان لحن همیشگی ام گفتم:"بفرمایید....."
آب دهانش را قورت داد و سمتم چرخید و به نیم رخم نگاه کرد:"اونی که عاشقشی میدونه؟
میدونه که دوستش داری؟؟؟"
سریع برگشتم و نگاهش کردم که نگاهم در چشم عسلی نازم گره خورد....
اینبار من به سختی آب دهانم را پایین فرستادم و نمی دانستم چه بگویم....
دستم را روی دنده گذاشتم و محکم فشردم و زمزمه کردم:"نمی دونه...."
تمام حواسم را به رانندگی ام دادم و سعی کردم دیگر نگاهش نکنم و فقط جواب سؤالاتش را
بدهم که دستش روی دستم قرار گرفت و انگشت شصتش نوازش وار روی انگشتانم لغزید:"خیلی
سخته عشق یک طرفه نه؟؟"
پوزخندی زدم و زیر چشمی باز نگاهش کردم:"مگه تجربه اش کردی؟؟"
دستم را محکم فشرد و از روی دنده برداشت و روی پایش گذاشت و انگشتانش را قفل دستم کرد
romangram.com | @romangram_com