#پادشاه_من_پارت_541
ناخواسته لبخندی زدم:"چشم...شبت بخیر...."
تلفن را روی میز گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم به حرف پویان گوش کنم اما فکر
و خیال امیرحسین چنان در ذهنم نفوذ کرده بود که تا چشم هایم را می بستم امیرحسین را پیش
رویم می دیدم....
آنقدر سر و صداها زیاد شد که با اعصابی خراب و با سردرد شدیدی بلند شدم....
روی تخت نشستم و سرم را محکم با دست هایم گرفتم و در دل فریاد زدم:"ساکت..."
نفسم را با حرص بیرون دادم و بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و بلند گفتم:"بسه
توروخدا.....بسه...."
پدم متعجب نگاهم کرد....از روی زمین بلند شد و رو به رویم ایستاد:"چی میگی دخترم؟من که
تنهام...منتظر بودم بیدار شی بعد برم..."
اخم هایم در هم رفت....
سر و صداها هنوز بود....
زیاد بود....دستم را روی سرم گذاشتم:"پس...این صداها..پس این صدا...بابا؟"
پدرم لبخندی زد و نزدیکم شد و مرا در آغوش گرفت:"چیزی نیست بابا....شاید من که برم خونه
به آرامش برسه..."
اشک در چشم هایم جمع شده بود....
قلبم درد گرفته بود و دلم میخواست فریاد بزنم...پس این صداها چه بودند....
پیراهن پدرم را چنگ زدم و با بغض گفتم:"پویان نیومده؟؟؟"
پدرم مرا از خودش جدا کرد و بوسه ای روی سرم نشاند:"نه عزیزم...یعنی خبری ازش ندارم...."
romangram.com | @romangram_com