#پادشاه_من_پارت_540
پویان باز مکث کرد....
فقط صدای تند تند نفس کشیدنش را می شنیدم که یک دفعه میان آن صدای تند ،صدای آهسته
اش به گوشم خورد:"یعنی من برات مهمم؟؟؟
نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم:"پویان این سوالا یعنی چی؟؟؟تو تنها کسی هستی که تو
این مدت کنارم بود و تنهام نداشت....پس این رو بدون که هم برام مهمی و هم نگرانت میشم...."
باز سکوت کرد....سکوتی که شاید انتظارش را نداشتم....
لبخندی روی لبم نقش بست و حرفی را به زبان آوردم که نمی دانستم خوب است یا بد اما حالم را
بهتر میکرد:"همه ی این ها هم بخاطر اینه که دوستت دارم..."
باز به سرفه افتاد اما اینبار تلفن را از خودش دور کرد....
باز دلم گرفت....انگار حرف هایم اذیتش میکردند...
آهی کشیدم و گفتم:"واقعا منظوری نداشتم...ببخشید اگه ناراحتت کردم...فقط منظورم این بود
که بدونی چقدر برام مهمی و نگرانت میشم... "
پویان نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:"خداروشکر....آخه تا حالا فکر میکردم تو اصلا منو
آدم حساب نمیکنی..."
پوزخندی زدم:"واقعا که..."
تا خواستم چیز دیگری بگویم صدای مادرم به گوشم رسید:"بسه پاییز...بخواب..."
کلافه پولی کشیدم و گفتم:"پویان صبح قبل از رفتن بیا ببینمت...میتونی؟؟"
_"اگر شد چشم...برو بخواب....سعی کن به چیزی فکر نکنی تا آروم بخوابی....تو این چند روز که
من نیستم خیلی مراقب خودت باش....خب؟؟؟؟"
romangram.com | @romangram_com