#پادشاه_من_پارت_539

قلبم درد گرفت....حتما از روی اجبار کنارم است و من بودن اجباری نمیخواستم....
آهی کشیدم و آرام گفتم:"اجباری نه؟؟؟"
خندید:"اصلا....من خودم میخوام همیشه کنارت باشم...."
مغزم درد گرفت....
سرم تیر کشید....
او خودش میخواست.....این بی دلیل نیست....این خواستنش بی دلیل نیست....
پویان سرفه ای کرد و گفت:"چند روزی نیستم....احتمالا اونجایی هم که میرم موبایل درست آنتن
نمیده....گفتم که اگر زنگ زدی و جواب ندادم ناراحت نشی...."
قلبم فشرده شد....
چطور چند روز را بدون او سَر کنم...اصلا مگر میتوانم؟؟
چشم هایم از درد قلبم و تپش آیندش جمع شد و آه از نهادم بلند شد که پویان هول گفت:"چی
شد پاییز؟؟"
آب دهانم را قورت دادم تا بغضم از بین برود...نمیدانم چقدر موفق بودم اما به سختی به زبان
آوردم:"مراقب ...خودت باش..."
پویان مکثی طولانی کرد و بعد با صدای خیلی آرامی که به زور شنیدم گفت:"این یعنی تو نگرانم
میشی؟؟؟"
چه سوال بی ربطی....معلوم است که نگران همدم تنهایی هایم میشوم....معلوم است که نگران
عزیزترین دوستم میشوم...


لبم را با زبانم خیس کردم و گفتم:"معلومه...."

romangram.com | @romangram_com