#پادشاه_من_پارت_538

امیرحسین گفته بود تنهایم نمی گذارد و تنهای تنهایم گذاشت....
چشم های خیس از اشکم را باز کردم و به سقف زل زدم و زمزمه کردم:"خدایا امیرحسین رو که
تو تنها ترین تنهاییم تنهای تنهام گذاشت رو تو تنها ترین تنهاییش تنهایش نذار....خدایا خیلی
مراقبش باش....خدا یه کاری کن به اندازه ای که من حالم بده اون خوب باشه....خدا چشم ازش
برندار....خدایا به اندازه ای که دوستش دارم مراقبش باش..."
نفس عمیقی که کشیدم صدای تلفن بلند شد ....سریع از جایم بلند شدم و هول آن را برداشتم و
تند گفتم:"بله؟؟؟"
صدای آرامبخش پویان به گوشم خورد و ذهن آشفته ام را آرام کرد:"آخه من به تو چی بگم دختر
چشم عسلی؟؟؟تلفن رو چرا قطع کردی؟؟
چیزی درون دلم تکان خورد.....
تپش قلبم بالا رفت و انگار تمام تنم داغ کرد....
با هردو دستم تلفن را چسبیدم و آب دهانم را پایین فرستادم و بریده بریده
گفتم:"خب...تو...تو... "
نفس کم آوردم و دیگر چیزی نگفتم....
جدیدا چرا در مقابل پویان نفس کم می آوردم عجیب بود...
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که صدای پویان به گوشم خورد:"من چی؟؟"
چیزی نگفتم....احساس کردم ناراحت شده است و من دلم این را نمی خواست....


به سختی روی صندلی ام نشستم که صدای متین و زیبای پویان به گوشم خورد:" آخه عزیز دلم
من اگر حوصله ی تورو نداشتم که همیشه باهات نبودم ...."

romangram.com | @romangram_com