#پادشاه_من_پارت_537

من زیادی خودم را وابسته اش کرده بودم....
وای از این وابستگی ها که دمار از روزگارت در می آورند....من هر چه ضربه خوردم از این
وابستگی های نا به جا بود و توهمی که نامش را عشق گذاشتم....
عصبی و با ذهنی آشفته سمت کمد لباس هایم رفتم و لباس راحتی پوشیدم و روی تخت دراز
کشیدم....
پس چرا امیرحسین من نمی آمد؟؟؟
چرا تمامش نمی کرد این دوری و جدایی را؟؟؟
چشم هایم را بستم....
امیرحسین لب دریا نشسته بود و «: ذهنم مرا برد به آن روزهایی که شمال بودیم و لب دریا
پاهایش را دراز کرده بود....تازه از بیمارستان مرخص شده بود و باید مراقبش میبودم....کنارش که
نشستم سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"هر اتفاقی که بیفته من تورو تنها نمی زارم
پاییز..."
دستم را روی سرش کشیدم و گفتم:"منم همینطور....آخه به جز تو کسی منو اینطوری دوست
نداره..."
امیرحسین سریع صاف نشست و گفت:"نه پاییز....اشتباه نکن....تو پدری داری که
عاشقت ....مادری داری که برات میمیره....اما من چی؟؟"


لبخند عمیقی زدم و به خودم اشاره کردم:"تو منو داری که بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت
دارم...."
آه از نهادم بلند شد....

romangram.com | @romangram_com