#پادشاه_من_پارت_536
مغزم درد میکند....
از حرف زدن....
از حرف زدن زیاد....
من چقدر با خودم حرف زدم....
با صدای پویان به خودم آمدم:"چی شدی؟؟خوابت برد؟؟؟"
خنده ی آرام و کوتاهی کردم و گفتم:"نه..."
او هم خندید:"میخوای لالایی بخونم برات؟؟؟شاید خوابت برد..."
آهی کشیدم و گفتم:"نه عزیزم....من خیلی وقته خوابم نمی فهمید...."
صدایش رنگ تعجب گرفت:"یعنی چی؟؟؟"
دوباره روی صندلی ام نشستم و سرم را روی میز گذاشتم و گفتم:"یعنی چشم هات باز باشه و
کسی رو نبینی...."
منتظر شدم حرفی بزند و بگوید اشتباه میکنی.....
بگوید طرز فکرت غلط است....
اما سکوت کرد ،حتی صدای نفس های آرامبخشش را نمی شنیدم.....
تلفن را در دستم جا به جا کردم و گفتم:"انگار مثل قبل حوصله حرف زدن بامن رو
نداری....باشه....اشکالی نداره....مراقب خودت باش...سعی کن همیشه خوب باشی مثل قبل....شبت
بخیر...."
منتظر جوابی از او نشدم و قطع کردم....
شاید اینگونه بهتر باشد....
romangram.com | @romangram_com