#پادشاه_من_پارت_535
انگشت اشاره ام را روی میز زدم و خواستم چیزی بگویم که صدای آرام و متین او به گوشم
خورد:"آره....منم عاشقم...."
لبخند عمیقی زدم....
پس فرشته ی نجات من هم عاشق بود....
اما نه.....مهربان من نباید عاشق شود....
عاشقی جرم است،قانون مجازات دارد....
او نباید عاشق شود....اگر عاشق شود قلبش تکه تکه میشود....
له میشود....دیوانه میشود....از محبت خانواده محروم میشود....
عاشق شدن یعنی اشتباه.....
عاشقی یعنی تنهایی....یعنی شکسته شدن قلبی که دیگر درست نمیشود...
عاشقی یعنی کشته شدن احساسات..
عاشقی یعنی قاتل روح لطیف ات،یعنی داغی که همیشه گریبان گیرت است....
عاشقی یعنی دیوانگی و تنهایی.....
آهی کشیدم و گفتم:"عاشق نشو پویان....عشق چی ز قشنگی نیست..."
پویان پوزخندی زد و گفت:"میدونم....اما تجربه شیرینی ...."
از جایم برخاستم و دستم را روی قلبم گذاشتم.....
تجربه ی شیرینی که به نرسیدن ،برسد میخواهم تجربه نشود.....
عشق یعنی شبانه روز در اتاقی تنگ و تاریک بنشینی و با خودت حرف بزنی....
من کم آوردم و پشیمان شدم از عاشقی ام....
romangram.com | @romangram_com