#پادشاه_من_پارت_534
موهایم را در چنگم گرفتم و با حرص گفتم:"کی منو درک کرد که من درکش کنم؟؟؟"
صدای او به آرامش رسید....
شد همان پویانی که صبح و شبم را با او میگذراندم....
شد همان پویان مهربانی که برای شنیدن صدایش لحظه شماری میکردم....
_"من درکت نکردم بی معرفت؟؟؟من همیشه پا به پات نبودم؟؟؟"
بغض لعنتی را که راه حرف زدنم را بسته بود را فرو فرستادم و با صدای خش داری گفتم:"تو هم
مثه بقیه....میری..."
مکثی کرد و گفت:"منظورت از بقیه یعنی امیرحسین؟؟؟"
خندیدم....بلند....از ته دل....
چرا همه فکر میکردند که امیرحسین رفته.....
او همینجاست....همین اطراف.....
او از دور مراقب من است....او هوای مرا دارد....
از کجا معلوم همین فرشته مهربانی هایم را او برایم نفرستاده است اما او چیزی نمی گوید....
بیخیال شدم و گفتم:"تو تاحالا عاشق شدی؟؟؟"
انگار چیزی در گلویش گیر کرد....همینطور سرفه میکرد که با ترس گفتم:"خوبی؟؟؟"
نفسش را بیرون داد و صدایی صاف کرد ولی هنوز خش داشت:"چطور؟؟؟"
لبخندی روی لب هایم نقش بست....
به دیوار سفید بزرگ روبه روی خیره شدم:"هیچی فقط سوال ..."
تند تند نفس میکشید و انگار قصد گفتن نداشت....
romangram.com | @romangram_com