#پادشاه_من_پارت_533
نفس زنان از آن جمع فرار کردم و به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم....
روبه روی قلب عکس چوبی خودم و امیرحسین چشم دوختم....
همان عکسی که همین موقع گرفته شد....درست شب تولدش....آه امروز تولدش بوده است....
تولد سی و دو سالگی اش....
قاب عکس را روی میز خواباندم و تلفن اتاقم را برداشتم و تند تند شماره پویان را گرفتم....او
وقتی رفت ناراحت بود....باید از دلش بیرون بیاورم....
تماس قطع شد....دو بار....سه بار....هیچ کدام را جواب نداد....
دلم سوخت برای خودم که زود به کسی وابسته میشوم و آن طرف مرا زیر پا له میکند و میرود....
پلک که زدم تمام اشک هایم،قطره قطره پایین ریختند که صدای تلفن بلند شد....به شوق اینکه
پویان باشد برداشتم و سریع گفتم:"الو؟؟"
صدای مهربان اما گرفته اش در گوشم پیچید:"الو جان دلم؟؟؟"
صدایش چنان در قلب و روحم نفوذ کرد اشک هایم خشک شدند و قلب بی قرارم را آرام
ساخت....
دلم میخواست حرف نزنم و فقط صدای نفس هایش را گوش دهم....
اما او انگار عجله داشت برای قطع کردن تماس....
سرفه ای کردم و سرم را روی میز گذاشتم:"فکر کردم تورو هم از دست دادم...."
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:"تازمانی که خودت نگی برو من هیچ جایی نمیرم..."
باز بغض گلویم را گرفت و به سختی بیان کردم:"دروغ میگی....امشب گفتم بمون و رفتی..."
صدای آه عمیقش را شنیدم:"امشب موقعیت موندن نداشتم....در کم کن...."
romangram.com | @romangram_com