#پادشاه_من_پارت_532

سمتم برگشت و لحظه ای کوتاه نگاهم کرد و سریع نگاهش را گرفت و گفت:"من نباید توی
مجلس خواستگاری تو باشم....یعنی اگر هم بخوام نمیتونم..."
متعجب نگاهش کردم....خواستگاری از من به او چه ربطی داشت....مگر از وجودش کم میشد؟؟؟
بغض گلویم را گرفت و چانه ام را لرزاند:"نه پویان....تو دیگه اینجوری نرو...."
لبخند تلخی زد و خم شد و سریع پیشانی ام را بوسید و با عجله از خانه بیرون رفت و در را
محکم بست....
دقیق همان کاری که امیرحسین کرد....
دقیق هم همان جا بوسه زد.....
آخ که جای بوسه اش سوخت و تنم را به آتش کشید
قلبم میسوخت و انگار داشتند در بدنم خنجر فرو میکردند....
خودم را در آغوش گرفتم و بازو هایم را محکم فشردم و با قدم های سست سمت خانه رفتم....
وارد سالن که شدم همه با چشم های متعجب به نگاه سرخ رنگم چشم دوختند....
نفسم را عصبانیت داد زدم:"یه بار مگه جوابتون رو ندادم؟؟؟چرا نمیفهمین که من عاشق یکی
دیگه ام....پاشید برید بیرون از این خونه....با چه رویی میایید اینجا...."
اولین کسی که بلند شد مصطفی بود....
برعکس انتظارم سمت من آمد:"من عاشقتم پاییز....تو چرا اینو نمیفهمی؟؟"
با مشت به قلبم کوبیدم:"چون سند خورده به یکی دیگه....من قبلا تورو به چشم برادرم میدیدم
اما الان اصلا نمیبنمت....برو بیرون..."


خنده ی تلخی کرد و سریع از خانه بیرون رفت....

romangram.com | @romangram_com