#پادشاه_من_پارت_531

اما من همچنان لبخند به لب داشتم با تمام وجود دست پویان را نوازش میدادم و میفشردم...
سکوت در فضای خانه با صدای پدرجون شکست:"اینجا دور هم جمع نشدیم که بی احترامی
کنیم به همدیگه....عاطفه خانوم شما اومدی خواستگاری کنی؟؟؟بفرما...این دختر ما....اینم پدر و
مادرش...حرفتو بزن.... چرا طفره میری؟؟؟ "
پوزخندی زدم و سرم را پایین انداختم.... نفس های گرم پویان به گوشم خورد... لبخندی زدم که
با صدای گرفته گفت:"من دیگه برم بهتره.... "
سریع برگشتم و نگاهش کردم و آرام گفتم:"یعنی چی؟؟؟قرار شد باهم حرف بزنیم...."
پویان نفس عمیقی کشید و دستش را از میان دستم کشید و یک دفعه بلند شد و رو به پدرم
گفت:"با اجازه آقای یگانه...."
پدرم اخمی ساختگی کرد:"کجا پسرم؟؟"
پویان نگاهی به من کرد و گفت:"این جمع خصوصیه.....جای من نیست...خدانگهدار...."
هیچ کس چیزی نگفت....
فقط من بودم که از درون آتش گرفته بودم و داشتم می سوختم....
پویان قول داده بود که نرود.....
با همه خداحافظی کرد و با عجله بیرون رفت....
مگر میتوانستم جلوی زانو هایم را بگیرم که سمتش نروم؟؟؟
قلبم مثل یک گنجشک کوچک ترسو میزد و سینه ام تند تند بالا و پایین میشد....
همین که همه نشستند پا بیرون گذاشتم و سمتش دویدم....


در را که باز کرد مچش را گرفتم:"قرار شد نری..."

romangram.com | @romangram_com