#پادشاه_من_پارت_530
کجی کنج لبم نشاندم و گفت:"نه برای عشقی که اسمش رو قلبم حک شده خانوم...."
از زیر چشمم لبخند روی لب پویان را دیدم....
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:"سوال دیگه ای ندارید؟؟؟"
عاطفه پوزخندی زد و رویش را سمت پدرم چرخاند:"یک سال گذشته آقا محمدرضا....دیگه صبر
بچه ی منم تموم شده....پاییز که تا آخر عمرش نمیتونه منتظر کسی بشینه که اونو گذاشته و
رفته که....اون پسر یه ذره ارزش هم برای پاییز قائل نبود...."
پویان سرش را بالا آورد و اخم هایش را در هم کشید و بالاخره به حرف آمد:"ببیند خانوم محترم
امیرحسین عاشق پاییز بود....نفسش به نفس پاییز وصل بود...بی انصافی اگه بگید ارزش قائل نبود
براش.....امیرحسین حاضر بود زندگیشو تمام و کمال فدای یه تار موی پاییز کنه....شما چه
میدونی از عشق این دونفر که قضاوت میکنی پسری که عاشقانه و دیوونه وار پاییز رو می
پرستید؟؟؟"
قلبم به تلاطم افتاد.....
لبخند عمیقی روی لبم نشست و به نیم رخ پویان نگاه کردم....
آخ اگر نبود من چه میکردم؟؟
او با قلب من چه کرد....
او از عشق منو امیرحسینم دفاع کرد....
او مرا به آسمان برد و بر روی ابر ها نشاند....
او معجزه هم بلد بود و نمی دانستم؟؟؟
عاطفه سرخ شده بود و چادرش را در دست گرفته بود و می فشرد...
romangram.com | @romangram_com