#پادشاه_من_پارت_529

حتما باز فکری به سرشان زده.....
گیج و هول کناری ایستادم و دسته ی کیفم را فشردم....
کاش پویان می آمد....اگر میرفت در این جمع یک لحظه هم دوام نمی آوردم....
انگار خدا صدای دلم را شنید و در باز شد و پدرم و پویان وارد شدند....
با دیدن پویان لبخند رضایت بخشی زدم و اورا نزد خودم خواستم....
او خیلی محترمانه با همه سلام و احوالپرسی کرد و کنارم ایستاد که مادرم گفت:"بشینید..."
پویان خنده اش را به زور جمع کرد و باهم نشستیم که بی هوا و ناخواسته و شاید از روی عادت
دستم را روی دست پویان قرار دادم تا کمی از سرد ی تنم با گرمای وجودش کم شود...
پویان نفس عمیقی کشید و سرش را پایین انداخت و دستم را فشرد....
از این که کنارم بود لذت میبردم....جای امیرحسین را نمیگرفت اما بودنش نعمت بود....
مصطفی چپ چپ نگاهمان میکرد و مدام چیزی زیر لب زمزمه میکرد....
دلم میخواست بلند شوم و با دست هایم خفه اش کنم....
عرق کرده بودم و دلم میخواست سریع به اتاقم بروم....به دور از هیچ های و هویی....بدون هیچ
مزاحمی....
ساعت ها کنار پویان بنشینم و حرف بزنم....
عاطفه خانم نفسش را بیرون داد و صدایی صاف کرد و گفت:"فکر کنم دیگه یک سال کافی باشه
برای فراموش کردن عشقی که بی وفا بود نه پاییز جان؟؟؟"
عصبی شدم و احساس کردم رگ های سرم مثل یک نخ نازک در حال پاره شدن هستن....


نفس عمیقی کشیدم و محکم دست پویان را فشردم تا کمی از عصبانیتم کم شود و بعد لبخند

romangram.com | @romangram_com