#پادشاه_من_پارت_528
نمیدانم چرا از اینکه او میخواهد به خانه مان بیایید خوشحال بودم و قلبم تند تند میزد....
تمام تنم را هیجان گرفته بود...
سعی کردم نگاهش نکنم اما لبخند زدم و گفتم:"نه...مامان اینا هم خوشحال میشن..."
تا خواست چیزی بگوید در باز شد و پدرم مقابلم ایستاد... تا پویان را دید نفس راحتی کشید و
گفت:"کلی نگرانش بودم...خداروشکر که کنارش بودی....موبایل هم که نداره...."
سرم را شرمنده پایین انداختم:"سلام بابا...."
پدرم اخمی بر پیشانی اش انداخت:"علیک سلام...برو داخل پاییز خانوم..."
پویان که ساکت بود هول شد و گفت:"ببخشید....سلام آقای یگانه..."
پدرم با سر جوابش را داد و با چشم به من فهماند که دیگر بروم.... ناچار سری تکان دادم و بی
حرف وارد خانه شدم....
از کفش های جلوی در فهمیدم کسی اینجاست....
با احتیاط کفش هایم را بیرون آوردم و داخل شدم....
چندنفری جلوی پایم ایستادند....
فقط پدرجون و مادرجون را می شناختم....
سلامی جمعی کردم و با تعجب به چهره چشم دوختم....
کم کم برایم شفاف شد....کم کم بخاطر آوردم که ،که هستند....
از دست نداشته ی مرد مسن فهمیدم چه کسانی هستند....
تمام میل و رغبتم برای کنار خانواده ماندن در وجودم کشته شد....
اصلا از حضور مصطفی راضی نبودم....
romangram.com | @romangram_com