#پادشاه_من_پارت_527

سرم را پایین انداختم....
غم های من تمامی نداشتند....
غم من بزرگتر از آن بود که زود تمام شود....
امیرحسین رفته بود...
کسی که عاشقانه او و چشمانش را می پرستیدم....
گفته بودم بدون او میمیرم و عجیب است که هنوز دارم نفس می کشم....
دلم میخواست ساعت ها کنار پویان بنشینم و حرف بزنم و درد و دل کنم و او فقط لبخند بزند...
نگاه ملتمسی به او انداختم و باز خیره شدم در نقطه ی جذاب چشمان آبی اش که گاه آنقدر
روشن میشد که به خاکستری میرفت و یا اصلا نمی شد رنگش را تشخیص داد....
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:"میشه بمونی؟؟؟"
لبخند پر از مهری زد و خم شد و نایلون ها را برداشت و سمت ماشین برد و روی صندلی های
عقب پرت کرد و گفت:"یعنی میگی پیش امیرعلی نرم؟؟؟"
لبخند شرمگینی زدم و گوشه لبم را گزیدم....
امشب باید با او حرف میزدم تا آرام میگرفتم...
در این شرایط فقط کلام شیوا و دلنشین او بود که به قلبم آرامش میداد....
با لحن شرمنده ای گفتم:"امشب کنار من باش...."
پویان لبخندی زد و سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:"آخه مگه من میتونم به تو نه بگم؟"
لبخندی از سر خوشحالی زدم و سمت در رفتم و زنگ زدم....
پویان پشت سرم قرار گرفت و خم شد و در گوشم گفت:"زشت نیست؟؟"



romangram.com | @romangram_com