#پادشاه_من_پارت_526
عزیزم....ببخشید....من کادو هارو خریدم....آخه فکر کردم امیرحسین هست....معذرت
میخوام....توروخدا گریه نکن....ببخشید....من کادو ها رو خریدم...اشتباه کردم....غلط
کردم....تو....تو گریه نکن....آروم باش...یه نفس عمیق بکش و کاری که من کردم رو فراموش
کن...."
دروغ است اگر بگویم آرام نشدم....
سنگ صبورم کارش را کرد....
نفس عمیقی کشیدم و دیگر گریه نکردم.....
دستم را که پیراهنش را چنگ زده بودم را رها کردم و پشت کمرش گذاشتم و گفتم:"حالم خوب
نیست پویان....من به آرامش بیشتری احتیاج دارم...آرامش من یعنی نفس کشیدن امیرحسین
کنارم.....پس چرا دوای درد بی درمون من نمیاد؟؟؟چرا تمومش نمیکنه این فراق رو؟؟؟خسته
شدم از خودم....از کارام....دیگه نمیکشم....میترسم کارم به تیمارستان بکشه...."
دستش را نوازش وار روی سرم کشید و گفت:"هیس....امیرحسین هم میاد....قسم خوردم پیداش
میکنم...."
خودم را از حصار گرم دست هایش جدا کردم و زل زدم به چشم هایش....
چشم های آبی اش به اشک نشسته بودند....
خندیدم و اشک هایم را سریع پاک کردم و گفتم:"زود اشک هاتو پاک کن...دلم نمیخواد ناراحتی
تورو ببینم...."
پویان لبخندی زد و دست هایش را بالا برد و چشم های خیس از اشکش را پاک کرد و گفت:"به
فکر خودت باش خانوم....نمیدونی غم و غصه هات چی به سر دل اطرافیانت میاره...."
romangram.com | @romangram_com