#پادشاه_من_پارت_525
او واقعا از این کارش چه قصدی داشت....
تولد امیرحسین؟؟
او مگر هست که برایش تولد بگیرم؟؟؟
نایلون هارا پس زدم گفتم:"تو که میدونی امیرحسین نیست...چرا این کار رو میکنی؟؟؟"
پویان با شنیدن حرفم سست شد و نایلون ها از دستش افتاد....
برق عجیبی در چشمانش افتاد و نفسش گرفته شد....
دستش را روی قلبش گذاشت و به سختی گفت:"خودت گفتی پاییز...خودت همه ی این هارو
خریدی..."
دستم را مقابل دهانم گرفت....
امکان نداشت من برای امیرحسین خیالی این همه کادو بخرم....
این ها کار من نبود....
من دیوانه نشده بودم....من حالم خوب است فقط امیرحسین را کم دارم....
اشک به چشمم هجوم آورد ....
با بهت و اشک به پویان گفتم:"نه پویان....نه....این ها کار من نیست...."
صدایم را دیگر نتوانستم کنترل کنم.....
فریاد میزدم و می گفتم کار من نیست....
واقعا کار من نبود....نه....من نمی توانستم برای امیر حسینی که نیست هدیه بخرم و تولد بگیرم....
پویان دستی روی چشم هایش کشید و سریع و با عجله سمتم آمد و دست هایم را گرفت و منی
که جیغ میزدم و گریه میکردم را به آغوش کشید و محکم سرم روی سینه اش فشرد:"آروم باش
romangram.com | @romangram_com