#پادشاه_من_پارت_524

او کسی که برای هر لحظه بودنش در نبود امیرحسین خدا را شکر میکنم....
لبخندی زدم و رو به پویان گفتم:"تو خیلی مهربونی پویان....خیلی خوبی....مرسی که هستی..."
پویان سریع برگشت و نگاه عمیقی به من انداخت....
نگاهی که آبی چشمانش را در آن سیاهی شب به نمایش گذاشته بود....
چشم هایش برق زدند و لبخندی کنج لبش نشست.....
آب دهانش را قورت داد و گفت:"قطعا به مهربونی تو نمی رسم...."
لبخندی زدم و گفتم:"تو تو سختی ها و ناراحتی هام کنارم بودی و این بزرگی قلبت رو که یه
دریاست رو نشون میده....افتخار میکنم که تو دوس ت منی و خوش به حال دختری که تو همسرش
میشی..."
خندید و گفت:"حالا کی به من زن میده؟؟"
خنده اش دلم را قلقلک داد و مجبور به خندیدنم کرد....
واقعا آخرین باری که خندیدم چه زمانی بود؟؟؟
پویان دوباره برگشت و نگاهم کرد....
خنده ی روی لب هایم را که دید با لبخند و شوق گفت:"آره بخند....بخند که..."
دیگر ادامه نداد و رویش را برگرداند....
مقابل خانه مان ایستاد و سریع پیاده شد....
من هم به سختی تن خسته ام را از ماشین بیرون کشیدم و سمت در رفتم....


پویان با نایلون های بزرگی سمتم آمد و گفت:"اینم هدیه برای تولد امیرحسین..."
اخم هایم ناخودآگاه در هم کشیده شد....

romangram.com | @romangram_com