#پادشاه_من_پارت_523

ها...او بردار امیرحسین من بود....
با ذوق نگاهش کردم:"اون از امیرحسین خبر داره؟؟؟"
پوزخندی زد و گفت:"اون بیچاره دیگه خودشم یادش نیست...."
متعجب نگاهش کردم...
او که همیشه خوب بود فقط نمیتوانست راه برود....
پویان نگاه متعجب مرا که دید گفت:"از وقتی عموم فوت شد و خبری از امیرحسین نشد کسی
نبود که از امیرعلی مراقبت کنه.....خب سخت بود....اون احتیاج به کسی داشت که همیشه در
اختیارش باشه....من واقعا وقت این رو نداشتم که همیشه مراقبش باشم و مجبور شدم ببرمش
آسایشگاه معلولین.....اونجا بهترین جا برای امیرعلی بود....الان نزدیک به شش ماهه که اونجاست
و من هرروز بهش سر میزنم.....اما انگار اونقدر حرف نزده و با کسی ملاقات نداشته همه رو
فراموش کرده و فقط منو میشناسه...."
دلم گرفت.....بیچاره امیرعلی....
حقش این نبود....او معلول نبود.....او نباید سرنوشتش سیاه میشد.....
بغض گلویم را گرفت و به سختی به زبان آوردم:"همه ی این مصیبت ها بخاطر امیرحسین ....."
پویان دلگیر ساکت شد و فقط رانندگی می کرد....
اگر او کنارم نبود شاید من تا الان زنده نبودم....
او مثل یک فرشته است....


فرشته ای که در مواقعی که فکرش را نمیکنی بیاید،می آید و کمکت میکند....
فرشته ای که درکت میکند و پای تمام حرف هایت می نشیند.....

romangram.com | @romangram_com