#پادشاه_من_پارت_522

که هست؟؟"
پویان دستم را رها کرد و سریع سوار شد....
جوابم را نداد بی معرفت....
چشم هایم را روی هم فشردم و بعد از چند نفس عمیق سوار شدم که پویان گفت:"کیک
بخرم؟؟؟"
نگاهش کردم....
آنقدر خسته بود که معلوم بود به زور چشم هایش را باز نگه داشته....
لبخندی زدم....
کیک برای چه میخواست....
دستش را گرفتم:"هوس کیک کردی؟؟؟"
چشم هایش گرد شد و قرمز....
لبش را به دندان گرفت و چیزی نگفت و حرکت کرد....
سوال بی ربطی که نپرسیده بودم....
او سؤالش بی مورد بود که یک دفعه میگوید کیک بخرم....
بی هیچ حرفی زل زدم به جاده ای که انتهایش خانه ی ما بود.....
نگاهی به ساعت انداختم....ساعت نه شده بود و من هنوز خانه نرفته بودم....


سمت پویان برگشتم و گفتم:"شام خونه ی ما میمونی؟؟؟"
زیر چشمی نگاهم کرد و لبخند عمیق و زیبایی زد:"نه پاییز جان...باید برم پیش امیرعلی...."
امیرعلی.....امیرعلی...

romangram.com | @romangram_com