#پادشاه_من_پارت_521
مظلوم نگاهش کردم و به حرفش گوش کردم و ساکت و آرام ایستادم ....
من امیرحسین را
دیدم....کار هر شب و هر روزم....امیرحسین لحظه ای مرا تنها نمی گذاشت و نمی گذارد....
پویان کمی که گذشت برگشت و گفت:"نبود پاییز...."
قلبم شکست....
حتما پویان با خودش میگوید او دیوانه است....او یک روانی است....
آری من را امیرحسین دیوانه کرد و رفت....
چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:"بخدا دیدمش..."
پویان دستم را گرفت و گفت:"میدونم عزیزم....شما که دروغ نمیگی...وقتی میگی دیدی من قبول
میکنم و میفهمم که دیدی....اما الان نیست..."
چشم هایم را که باز کردم دوباره آن طرف خیابان دیدمش..
قلب تاپ و توپ و محکم می تپید....
دست پویان را فشردم و هیجان گفتم:"اوناهاش....اونجاس پویان...."
پویان سردرگم اطرافش را نگاه کرد و آرام پرسید:"کجا؟؟؟"
انگشت اشاره ام را سمت امیرحسین که آن طرف ایستاده بود گرفتم:"اونجا...."
پویان آهی کشید:"آره عزیزم....بیا بریم....بیا..."
و دستم را همراه خودش کشید و من هنوز چشمم به امیرحسینی بود که فقط برای خودم دیدنی
بود....
با رسیدم به ماشین چشم از امیرحسین گرفتم و رو به پویان گفتم:"ندیدیش نه؟؟؟باز فکر کردم
romangram.com | @romangram_com