#پادشاه_من_پارت_520

قلبم درد گرفته بود و نفسم به سختی بالا می آمد....
آنقدر به ماشین ها و آدم ها نگاه کرده بودم که چشم هایم هم می سوخت.....
دستی روی چشم هایم کشیدم که صدای آشنایی که نامم را صدا میزد به گوشم خورد....
محکوم تر خودم را به دیوار چسباندم که صدا نزدیکم شد....
از بین آدم ها پویان را دیدم که با عجله سمتم میدوید...
صاف ایستادم و با چشم های اشکی ام نگاهش کردم و میان گریه هایم گفتم:"پویان امیرحسین
این جا بود...."
پویان نفس زنان خودش را به من رساند و هردو دستم را گرفت و بریده بریده گفت:"کجا
رفتی؟؟؟مگه....نگفتم جایی نرو.....مُردم که..."
اشک هایم را که دید دستمالی از جیبش بیرون آورد و روی گونه هایم کشید و با لبخند
گفت:"گفتی کی اینجا بوده؟؟؟"
نگاهی به اطرافم کردم و دستم را از دستش بیرون کشیدم و با ترس گفتم:"امیرحسین...."
نگاه پویان چرخید و اطراف را دید....
لبش را به دندان گرفت و بعد از مکثی گفت:"خب....خب ندیدی از کجا رفت؟؟؟"
باز بغض بزرگی به گلویم چنگ انداخت....
انگار قصد خفه کردنم را داشت....
سرفه ای کردم تا نفسم بالا بیاید و بعد گفتم:"تو شلوغی گمش کردم...."


پویان نفس عمیقی کشید و گفت:"خب....شاید واقعا اینجا بوده....وایسا همینجا تا من یه دوری
این اطراف بزنم..."

romangram.com | @romangram_com