#پادشاه_من_پارت_519

پویان لبخندی زد و دستش را سمتم آورد:"بده من...بهتر نیست برگردیم...هوا تاریک شده ها..."
نایلون ها را در دستش گذاشتم و به بیرون نگاه کردم....
دیگر وقت رفتن بود....
باید زود می رفتیم که اگر امیرحسین آمد پشت در نماند....
با پویان از پاساژ خارج شدیم که پویان گفت:"وایسا اینجا من میرم ماشین بیارم...."
خیره شده بودم به رو به رویم....
آنقدر دیر کرده بودیم که امیرحسین به این جا آمده بود....
دست و پایم را گم کردم....
باید سمتش میرفتم....
او آمده بود....
من دیگر تنها نبودم....او که باشد شلوغ ترین جای دنیا هم برایم خلوت است....
سری به معنای باشد تکان دادم و بعد از رفتن پویان با عجله از میان مردم می گذشتم تا به
امیرحسینم برسم....
تند تند راه میرفتم و اسمش را صدا میزدم....
او همینجا بود...خودم او را دیدم....
با همان تیپ همیشگی اش با لبخند گوشه ی لبش آن طرف خیابان داشت به من نگاه میکرد....
نفس نفس میزدم....نبود....باز رفته بود.....باز میان آن همه شلوغی تنهایم گذاشته بود....


به دیوار مغازه ای تکیه کرده بودم و با چشم های اشکی ام به اطرافم نگاه میکردم تا شاید
ببینمش.....

romangram.com | @romangram_com