#پادشاه_من_پارت_518
او می فهمید....او میدانست که پاییز دیگری را دوست دارد و نباید حرف بزند.....نباید کاری کند
عشقش نسبت به دیگری بدبین شود....
او فقط کمک می کرد....او به پاییز دلداری میداد و شده بود سنگ صبورش.....
پاییز اگر پویان را نداشت تا الان زنده نبود....
پاییز به پیراهنی اشاره کرد:"به نظرت امیرحسین از این خوشش میاد؟؟؟"
پویان به پیراهن مشکی رنگ نگاه کرد....طرح زیبایی داشت....پویان سرش را تکان
داد:"قشنگه....حالا چرا مشکی؟؟؟"
پاییز نگاهش کرد....
در همان چشم های آبی اقیانوسی....
همان که اوج مهربانی و عشق پویان را می رساند...
همان چشم هایی که بار اول پاییز درشان غرق شد و این همه زیبایی را تحسین کرد....
نگاه پاییز کم کم رنگ غم گرفت و بغض بزرگی در گلویش نشست :"آخه میخوام هر وقت که
مُردم تو مراسمم بپوشه...آخه وقتی بیاد ممکنه لباس مشکی نداشته باشه..."
]راوی اول شخصرمفرد[
تمام پاساژ را رفته بودیم و همه چیز خریده بودیم...
تولد امیرحسینم بود....باید سنگ تمام می گذاشتم...
باید می فهمید که آنقدر عاشقش هستم که برایش خودم را به آب و آتش میزنم....
دست هایم خسته شده بود و درد میکرد....رو به پویان که او هم دستش پر بود کردم و
گفتم:"خیلی سنگین "
romangram.com | @romangram_com