#پادشاه_من_پارت_517
پاییز هم به او تکیه کرده بود....
پویان مقابل پاساژ بزرگی ایستاد و گفت:"شما پیاده شو...من ماشین رو پارک میکنم
میام...باشه؟؟؟"
پاییز ترسید....
از رفتن و تنها شدن می ترسید....
سری تکان داد....نه او نمیتوانست در این خیابان شلوغ تنها بایستد....
با ترس و التماس آمیز به پویان نگاه کرد:"نه......نه تو تنهام نزار..."
پویان لبخند تلخی زد و بی حرف ماشین را به حرکت در آورد....
چقدر دلش برای این دختر معصوم عاشق می سوخت....
همیشه با خودش میگفت چطور امیرحسین توانست این فرشته ی پاییزی را تنها بگذارد؟؟؟
ماشین را که پارک کرد با مهربانی سمت پاییز چرخید:"پیاده شیم؟؟"
پاییز سری تکان داد و همزمان پیاده شدند....
پاییز سریع خودش را به پویان نزدیک کرد و مچ دستش را محکم گرفت:"یه وقت نری ها....من از
تنهایی میترسم..."
پویان دست پاییز را فشرد و گفت:"من همیشه کنارتم عزیزم....نگران نباش..."
پاییز نفس راحتی کشید و باهم وارد پاساژ شدند....
پویان بیچاره چقدر تحمل داشت که عشقش را به زبان نمی آورد....چقدر مهربان بود که احساس
های یک دختر عاشق را له نمی کرد....
romangram.com | @romangram_com