#پادشاه_من_پارت_516



از امیرحسین میگفت....
از او که رفته و برای پاییز همیشگی است....
یک سال است که او با امیرحسین زندگی میکند....
او یک سال است که با امیرحسین خیالی حرف میزند....
او را واقعا می بیند و حس میکند....
چند دقیقه ای که گذشت ماشین پویان مقابلش ایستاد...
پاییز با عصبانیت سوار شد و گفت:"چرا دیر اومدی؟؟؟"
پویان همانطور که استارت زد و حرکت کرد و گفت:"شرمنده....یکم کارم تو بیمارستان طول
کشید....خب کجا برم؟؟؟"
پاییز نفس عمیقی کشید و گفت:"تولد امیرحسین ....میخوام براش کادو بخرم....بهش نگیااا...."
پویان آب دهانش را قورت داد و سکوت کرد....
تنها همدم تنهایی پاییز در این یک سال پویان بود بس....
خبری از لیلا هم نبود.....معلوم نبود کجا رفته که پاییز را به ما فراموش کرده بود....
نه پدرش درکش میکرد و نه مادرش....
فقط پویان بود که تنهایش نگذاشت و کنارش ماند....
لحظه ای به رویش نیاورد امیرحسین نیست و توهم زده است.....
لحظه ای به رویش نیاورد که دیوانه شدی....
او بهترین همدم و مونس پاییز بود....


romangram.com | @romangram_com