#پادشاه_من_پارت_515
پاییز دست به کمرش زد و مادرش را فرا خواند....
مادرش یا عجله وارد اتاق شد:"جانم؟؟؟"
پاییز اخم کرد:"مامان چرا هنوز نرفتی کیک سفارش بدی؟؟؟لباس نوهاتو چرا نپوشیدی؟؟؟مامان
امیرحسین ناراحت میشه ها..."
و بعد نگاهی به روی تختش کرد و به امیرحسینش لبخندی زد:"ناراحت نشیا....مامانم الان میره
کیک سفارش میده...."
مادرش با گریه سمت پاییز رفت و شانه هایش را گرفت:"مادر قربونت بره....چرا اینطوری
میکنی؟؟؟چرا نمی فهمی امیرحسین نیست؟؟؟وجود نداره؟؟؟تو با کی حرف میزنی؟؟"
پاییز خندید و به امیرحسین خیالی اش اشاره کرد:"اه مامان آدم به این بزرگی رو نمی بینی؟؟"
مادرش دست نوازش روی گونه های پاییز کشید:"پاییزم به خودت بیا...."
پاییز نگاهی به چشم های اشکی مادرش انداخت و با لبخند گفت:"مامان من حالم خوبه....پویان
قراره بیاد دنبالم بریم برا امیرحسین کادو بخریم...."
مریم دستش را گرفت و با اخم گفت:"پاییز تمومش کن....بفهم که امیرحسین رفته...نیست...قبول
کن..."
پاییز عصبی شد....
چشم هایش رنگ خون گرفت....
چنگی به کیف روی میز زد و با عجله از اتاق بیرون رفت و فریاد زد:"اون بدون من هیچ جا
نرفته....اون اینجاست....کنار من....اون همیشه کنارمه..."
و آنقدر سریع از خانه خارج شد که اجازه هیچ حرفی را به مریم نداد.....
در کوچه ایستاد و مدام با خودش حرف میزد....
romangram.com | @romangram_com